Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘روزنوشت’ Category

به لطف کامران عزیز که لینکش رو فرستاد فهمیدم که دانشگاه ییل ویدیوی کلاس های درس هفت تا از کلاس های مقدماتی اش در زمینه های فضا، انگلیسی، علوم سیاسی، فیزیک، فلسفه، روانشناسی، و مطالعات دینی رو مجانی گذاشته روی اینترنت برای دسترسی همگانی. یعنی یه جورایی دانشگاه آزاد، منتها از نوع ییل 🙂
فکر کنم بیشتر مطالب خوندنی کلاس ها هم در دسترس باشه. مثلا جلسه اول کلاس مقدمه ای بر فلسفه سیاسی The Apology افلاطون رو آن لاین گذاشته.
کلاس ها ویدیو دارن. ویدیو ها هم به فرمت فلش هستن برای سرعت بالای اینترنت، و هم با دو سرعت بالا و پایین با کوئیک تایم دیده می شن. صدای جلسه هم هست. متن جلسه ها هم به صورت نوشته هست.
راستی، دانشگاه برکلی هم پادکست ها و وب کست های کلاس های این ترمش رو اینجا گذاشته.
***
یه میلینگ لیست هست که همه دانشجوهای فوق و دکترای دانشگاهمون که تو دانشگاه دستیار تحقیق یا آموزش هستن توی اون لیست هستن برای دریافت اطلاعات درباره بیمه درمانی مجانی ای که یه ساله دانشگاهمون ارائه می ده به دستیار ها. منتها اینجور لیست ها معمولا باز نیستن و فقط یه افراد خاصی از مسئولین دانشگاه بهشون دسترسی دارن که اطلاعات لازم رو بفرستن برای همه دانشجوها.
یه دانشجویی اومده بود به این مسئول بیمه ایمیل بزنه در مورد اینکه بچه اش که تازه به دنیا اومده رو می خواد به بیمه اش اضافه کنه، منتها به جای اینکه به ایمیل اون مسئول بفرسته، به ایمیل اون لیست فرستاد که مسئول همیشه ایمیل هاش رو بهش می فرستاد و در کمال تعجب همه هشت هزار دانشجوی دستیار ایمیلش رو گرفتن، چون ظاهرا به اشتباه این لیست باز بود. بعد خب دید ضایع شده (بیچاره تمام اطلاعات شخصی خودش و بچه اش رو نوشته بود تو ایمیل، شانس آورده بود شماره تامین اجتماعی اش رو فقط ننوشته بود)، برای همین دوباره ایمیل زد و عذر خواهی کرد که اشتباه شده این ایمیل رو فرستاده.
بعدش یه دانشجوی خنگ دیگه به همون ایمیل بهش جواب داد که ببین تو داری ایمیلت رو برای من می فرستی و نباید برای من بفرستی و باید برای مسئول بفرستی (یعنی منگل از عذر خواهی اون اولی نفهمیده بود قضیه چی و ایمیل داره برای همه می ره). بعد یکی دیگه ایمیل زد گفت بابا این ایمیل ها برای همه می ره، دیگه به این ایمیله ایمیل نزنین. بعد یکی ایمیل زد گفت، یعنی چی، این حرف که ایمیل نزنیم مزخرفه، خیلی هم خوبه از این لیست آزاد بی صاحاب استفاده کنیم واسه هم چرت و پرت بفرستیم و منم الان واستون یه سری جک و عکس نه چندان محترمانه می فرستم! این دوتا ازجک هاش بود که من حال کردم!

«They keep talking about drafting a Constitution for Iraq.
Why don’t we just give them ours? It was written by a lot of
really smart guys, it’s worked for over 200 years, and hell, we’re
not using it anymore.»

A woman of 40 wants to get married, but she is only willing to
marry a man if he is still a virgin. After several unsuccessful
years of searching, she decides to take out a personal ad. She
ends up corresponding with a man who has lived his entire life in
the Australian outback.
They end up getting married. On their wedding night, she goes into
the bathroom to prepare for the festivities. When she returns to
the bedroom, she finds her new husband standing in the middle of
the room, naked and all the furniture from the room piled in one
corner.
«What happened?» she asks.
«I’ve never been with a woman,» he says, «but if it’s anything
like a kangaroo, I’m gonna need all the room I can get.»
بعد یه نفر دیگه کل بوولف رو کپی پیست کرد تو ایمیلش و فرستاد به اسم آخرین نوشته خودش! (البته شوخی تابلو می کرد.) منم سوءاستفاده کردم لینک اسلاید شو ام در مورد بی خانمان ها رو فرستادم گفتم به بی خانمان ها کمک کنین در ضمن جک کانگورو خیلی باحال بود. یکی ایمیل زد چجوری می شه سیب زمینی کبابی درست کرد. یکی به عنوان شهردار نیویورک به ما دستور داد سرجامون بشینیم و نافرمانی مدنی نکنیم. یکی گفت دنبال یه گیتار خاصی می گرده، اون یکی جواب داد گیتار نداره بفروشه ولی کفشاش رو به قیمت 4 دلار می فروشه اگه شماره پای کسی 41 هست. دو نفر A/S/L (سن و جنسیت و مکان) خودشون رو مدل چت روم ها گفتن و از بقیه هم پرسیدن مال شما چیه. یکی دستور پخت سیب زمینی فرستاد. یکی پیشنهاد داد کلاب سیب زمینی کبابی راه بندازیم حالا که اینقدر طرفدار داره. این وسط هم یه عده هی ایمیل می زدن که لطفا ما رو از لیست خارج کنین فکر می کردن که اینجوری خارج می شن از لینک. یکی هم ایمیل زد که لطفا ایمیل من رو خارج نکنین از لیست خیلی باحاله! خلاصه که یه چیزی نزدیک چهل تا ایمیل رد و بدل شد تو این لیست ایمیل هشت هزار نفری تا متاسفانه فهمیدن درستش کردن!
حالا این وسط کلی کار من هم دیده شد و یک عالمه از دانشجوها بهم ایمیل زدن تعریف کردن از کارم! ولی من کلا تو کف شجاعت اون پسره خل اولی افتادم که اون ایمیل جک ها و عکس ها رو فرستاد. خیلی شجاعت می خواد برای هشت هزار نفر تو دانشگاهت از این چیزا بفرستی، مخصوصا که نمی تونی با اسم مستعار باشی همراه با ایمیل دانشگاه.
اینم از جشن پایان ترم ما! چهارشنبه می رم بوستون برای یه سری مصاحبه و عکاسی و فیلمبرداری برای پروژه ام + الواتی. تا روز کریسمس اونجام. دوستان بوستون و حومه امیدوارم ببینمتون.

Advertisements

Read Full Post »

این فاصله های ناگزیر…

این دوری لعنتی. یهویی یه خبری می شنوی اونقدر شوکه می شی که کل زندگی ات می ره زیر سوال برات. پسر خوب ورودیمون، دانیال جوون، چند سال از من کوچیک تر بود، یه سال پیش، یهویی سکته می کنه رگ قلبش پاره می شه می میره. به همین سادگی. راست راست راه می رفته. مامانش شاگردم بود، و آرایشگرم. یه زن باحال پرانرژی. گاهی می رفتم پیشش یواشکی سیگار می کشیدم. می خندیدیم کلی با هم. همیشه با دانیال و یاسر من و مامانم رو می بردن پرورشگاه ورداورد. به دانیال می گفت دانی. حالا دانی اش یه ساله مرده! مامانش پرسیده بود چرا از من خبری نشده، و من هیچی نمی دونستم. مثل همه خبرای دیگه بهم نگفته بودن. حالا که یه سال گذشته فکر کردن دیگه می شه بهم بگن که یه زنگی بزنم. و من مونده بودم چی بگم. آشنای نزدیک من که نبود. پسر همسایه بود. پسر دوستم بود. اما فکر دردی که مامانش کشیده. که باباش کشیده، که یاسر داداشش کشیده. خوب بود که یه سال بعد بهم گفتن. می دونم حداقل که زندگی جریان داره. بهتر از وقتیه که مهکامه همینطوری مرد تو بیست و شیش سالگی. کله ام رو می کوبوندم به دیوار اون موقع. چون نمی فهمیدمش. یه حس عجیبیه. حس اینکه نزدیکان آدمی که اینطوری می میره چطوری می خوان این رنج رو تحمل کنن…

و بعد طبق معمول آدم به خودش فکر می کنه. می ترسه. ترس از اینکه اگه برای نزدیکان خودش اتفاق بیفته چی؟ و حالا این روزا فکر می کنم تو این دوری کشنده و کشدار اگه اتفاق بیفته چی؟ اصلا اینجا چه غلطی می کنم وقتی که مامانم داره از دوریم ذره ذره آب می شه و می گه فقط آرزوم اینه که موقع مرگم کنارم باشی؟ وقتی بزرگ شدن سیاوش رو نمی بینم و لحظه های خندیدن و خوش گذروندن با روشی رو از دست می دم؟ وقتی زندگی اینقدر به مویی بنده، چه ارزشی داره آدم خودش رو گم کنه تو رقابت دنیای امروز که به جایی برسه؟ وقتی که جای این دور بودن ها رو هیچ چی نمی گیره، حتی اگه به همه جای دنیا هم برسی؟

بدجوری ترسیدم. بدجوری احساس ضعف می کنم. زنگ زدم به مامان دانیال، اما حناق گرفته بودم. چی بهش می تونستم بگم. چی می شه گفت؟ وقتی داداشی عزیزم برادرش مرد هم همینطوری شدم. باز حناق گرفته بودم. این ناتوانی آدما تو آرامش دادن به عزیزانشون، تو کم کردن غم و رنج هاشون، خودش یه احساس ضعف بزرگ می ده. و بعد آدم فکر می کنه واسه چی باید اینهمه بدو بدو کرد؟ واسه چی باید غرق شد تو روزمره گی، واسه چی باید اینقدر دور شد، وقتی آخرش خوشبختی یعنی اینکه تو آرامش بتونی کنار آدمایی باشی که دوسشون داری؟

بدجوری می ترسم. باز تصمیم گرفتم دور شم از جایی که بهم آرامش داده، که عزیزی در کنارمه، واسه اینکه بتونم به جایی برسم. بهم می گه حیفه، که اینی که داریم خیلی خوبه، و چقدر راست می گه. ولی بعد می بینم اینجا بمونم به جایی نمی رسم. همون درگیری و تضاد همیشگی. همون عاقلی کردن برای اینکه به جایی برسی. و بعد فکر می کنم، آیا اینکه کنار کسی که دوسش داری باشی عقلانی تر نیست؟ چی می شه که آدم یهویی در قلبش رو می بنده و می ره سراغ کاری که «صلاحشه»؟ اصلا کدوم کار بهتره برای آدم؟ اینکه کنار عزیزت باشی، یا اینکه بری به یه جایی برسی که معلوم نیست کجاست؟

کاشکی خانوم نوریان و آقای نوریان تحمل کنن. کاشکی یاسر تحمل کنه. کاشکی مامانم تحمل کنه. کاشکی عزیزم تحمل کنه. کاشکی این به جایی رسیدن ها اینقدر با دوری و دورشدن گره نخورده بود. کاشکی، کاشکی، کاشکی…

Read Full Post »

«در آن جلسه علي‌رغم عدم حضور برخي از شاكيان و حضور تنها سه نفر كه آنها نيز چندين مرتبه اعلا‌‌م كردند كه اظهارات گذشته‌شان دروغ بوده و چنين عملي با آنها انجام نشده است، قضات دادگاه با استناد به علم قاضي آن‌هم علم به وجود ايقاب (دخول كامل) نسبت به صدور حكم اعدام اقدام كردند.»

ریدم به اون قاضی ای که «علم» بی علمش می گه یه جوون بیست ساله به خاطر یه رابطه جنسی تو سیزده سالگی اش باید اعدام بشه. ریدم به اون قاضی ای که علم بی علمش می گه یه مرد به خاطر عاشق بودن و زندگی با زنی که فکر می کنه شرعا صیغه اش کرده باید سنگسار بشه. ریدم به اون قاضی ای که علمش می گه دختر 17 ساله رو باید 23 ساله جا زد و به جرم فحشا اعدامش کرد.

ریدم به اون دستگاه قضائی که اجازه می ده مرگ و زندگی یک انسان دست یک قاضی الاغ نفهم بیفته. ریدم به اون دستگاه قضائی که توش دستورات رئیسش رو به یک ورشون هم نمی گیرن و حکم همون چند تا پرونده ای هم که آقای رئیس می رسه ببینه و غیرقانونی تشخیص بده هم باز اجرا می شه. ریدم به اون سیستم قضائی که جوون بیست ساله اش رو اعدام می کنه، بدون حضور وکیلش، بدون اطلاع خانواده اش، بدون توجه به حکم رئیس برگ چغندر قوه قضائیه، بدون توجه به شونصد تا ابهام تو پرونده، بدون توجه به وجدان.

ریدم به خودم که تو یه همچین مملکتی به دنیا اومدم که انسانیت هر روز توش اعدام می شه.

آقای شاهرودی، شما خجالت نمی کشین هنوز رئیس قوه قضائیه هستین؟ تا کی می خواین خودتون رو مسخره کنین. استعفا بدین که دیگه ما دلمون با نامه های بی اثر شما هم خوش نشه. مدتهاست معلومه که شما برگ چغندری بیش نیستین. استعفا بدین شاید این بازی های قدرت هم تو قوه قضائیه تموم بشه و اینقدر آدم نمیرن برای اینکه یه گروهی تو قوه قضائیه ثابت کنه زورش از گروه شما بیشتره و شما هویج هم نیستین. آقای جمشیدی، حال شما چطوره راستی؟ هنوز هم ماله کشی می فرمایید؟

* پ.ن. 1- ایندفعه به خاطر بی ادبی ام عذر خواهی نمی کنم. ولم کنین بابا، اوضاع ریدمون تر از اینه که به فکر ادب باشیم…

* پ.ن. 2- آدم به شک می افته که نکنه این کارها رو می کنن برای اینکه حواس ها رو پرت کنن از اینکه یه عده از دانشجوها مدتهاست زندان هستن و دانشجوهای چپ رو هم همینطور دارن می گیرن، از اینکه مریم و جلوه هنوز زندانن، از اینکه زهرا بنی یعقوب «خودکشی» شد، از اینکه…

Read Full Post »

یه چند روزی رو با بی خانمان ها سر کردم. باخیلی هاشون دوست شدم. در عین تعجب تونستم هشت تا مصاحبه بگیرم و از خیلی هاشون عکس. عکس ها خیلی خوب نشده چون اکثرا تو شبه و من عکاس خوبی نیستم تو شب و سه پایه هم ندارم (داشتم هم فکر کنم کمی از اعتمادشون کم می شد خیلی دیگه مجهز می رفتم.)

ریک و کلوین دوستام شدن. هر دو بالای پنجاه سال دارن. ریک سفیده و کلوین سیاه. کلوین هر روز واسم بیسکوییت می یاره از جیره روزانه اش. روز دوم دیدم ریک اومده اونجایی که قرار بود برم، در صورتی که گفته بود نمی خواد مصاحبه کنه. گفتش احساس کردم اینجا واست امن نیست، اومدم مواظبت باشم، تازه با من باشی بهت بیشتر اعتماد می کنن. و قبول هم کرد مصاحبه کنه. بهم گفت دوست پسر فوتبالیست هیکلی نداری با خودت بیاری؟! می گه خودش دوربین داشته و وقتی بی خانمان شده ازش دزدیدن. خیلی سر از کار دوربینای دیجیتال در نمی آره البته. بهم گفت ایزو رو بذار رو هشتصد تو شب و عکسا یه خورده بهتر شد، یه جایی هم که خودم روم نمی شد از صف بی خانمان ها که منتظر غذا بودن برام عکس گرفت.

دچار کمردرد می شه، نمی تونه دیگه کار کنه، بهش بیمه بیکاری نمی دن، خونه اش رو از دست می ده. افسردگی می گیره، الکلی می شه. ترک می کنه. کار پیدا می کنه، بعد ماشین می زنه بهش، الان با عصا راه می ره و وکیل تسخیری گرفته که بتونه خرج دوا درمونش رو بگیره. اما می گه دیگه نمی تونه کار کنه. از سیاست و اینا هم خوب سرش می شه. رفتیم با هم قهوه خوردیم. هیچ جوری باورم نمی شه که بی خانمان باشه اونقدر خوب حرف می زنه. قراره منو ببره تو جنگل جایی که خیلی از بی خانمان ها چادر می زنن. ترس برم داشته. روم نشد بهش بگم دیگه اینجاش رو بهش اعتماد نمی کنم. یکی رو با خودم می برم که تنها نباشم. خود ریک بهم گفت فکر نکن همه مثل این کسایی که این چند روزه دیدی خوبن. تجاوز و خشونت هم هست بین بی خانمان ها. دیشب با کلوین تا دم ماشینم اومدن. گفتن امن نیست ما باهات می یایم.

سرد بود، کلوین گفت ژاکتت نازکه، ریک گفت امشب هوا می شه پنجاه درجه فارنهایت. زود برو خونه. رفتم تو ماشین بخاری رو تا ته روشن کردم. بعد یهویی فکر کردم خوب حالا امشب کلوین و ریک کجا می خوابن؟

Read Full Post »

هزار نفر، حداقل هزار نفر. شهر صد هزار نفری من حداقل هزار تا بی خانمان داره. خیلی هاشون الکلی ان یا معتاد به مواد مخدر. اما بیشترشون یا مشکل این رو دارن که براشون شغلی وجود نداره، یا اینکه ناتوانی جسمی پیدا کردن و امکان کار ازشون گرفته شده و به نوعی شامل بیمه بیکاری نشدن و یا دچار بیماری روانی هستن. بر خلاف تصور خیلی ها بیشترشون هم سفید هستن. اونهایی که من باهاشون حرف زدم نمی دونستن اکثرا ایران کجاست، اما اسم عراق رو خوب شنیدن، و ناراحت بودن از اینکه پول مملکتشون باید به جای اینکه خرج مردمش شه داره خرج جنگ تو یه کشوری می شه که اصلا نمی دونن کجاست. یکی از زن هایی که باهاش حرف زدم یه زمانی تو ارتش بوده. دچار خشونت خانگی می شه، معتاد می شه، زندگی اش بر باد می ره. ولی الان حداقل خوشحاله که با شوهر فعلی اش هست و فعلا تو خوابگاه می خوابه و مجبور نیستن تو جنگل بخوابن. یکی از بی خانمان ها هی می گفت که شانسی نداره، برای آدمی مثل اون هیچ شانسی نیست، هیچ شانسی…

نیمکت های شهر رو یه جوری میله کشیدن که نشه روشون خوابید. چند وقتی هم هست که گدایی رو ممنوع کردن. خوابگاه ها کفاف یک پنجم بی خانمان ها رو هم نمی ده. یکی از بی خانمان ها می گفت دلم یه جای امن می خواد، یه جای تمییز، یه جایی که مال خودم باشه، بتونم هرروز حموم کنم. یکی اشون خوشحال بود که گشنه نمی مونه تو گینزویل، اما آرزوش این بود که یکی بهش کار بده. مسئول کلینیک کلیسا می گفت بعضی از بی خانمان ها واقعا تنبلا، اما خیلی هاشون کاری ان، اگه بهشون کار داده بشه، اگه بتونن از پس بیمه بربیان که خرج بیماری اشون رو بدن، از بی خانمانی نجات پیدا می کنن. اون مرده که اسمش رو هم نگفت و گفت به جاش بگو «تلاش، تلاش کردن، به جایی نرسیدن، نا امیدی، استیصال» گفت هیچ شانسی نداره، برای اون هیچ شانسی نیست، هیچ شانسی…

Read Full Post »

سی و پنج درجه

خب فکر کنم دیگه سر و صداهای مسابقه دویچه وله خوابیده. چون حرف و حدیث زیاده در این مورد چیزی ننوشتم. خیلی سخته انتخاب بهترین وبلاگ. اصلا یعنی چی بهترین وبلاگ؟ اگر موضوعی باشه و برای اون موضوع معیارهایی وجود داشته باشه خیلی راحت تر می شه انتخاب کرد. مثلا بهترین وبلاگ آی تی، بهترین وبلاگ سینمایی، و یا حتی وبلاگ منتخب گزارشگران بدون مرز. اما انتخاب بهترین وبلاگ ایرانی کار واقعا سختیه. به نظرم داور در حد اختیاراتش و ساختار مشکل دار مسابقه کار خوبی انجام داد. اینکه نظر خواهی کنه از یه عده آدم و اینکه به معیارهای دویچه وله توجه کنه و بعد هم تلاشش رو بکنه تا جایی که می تونه در مورد ده وبلاگی که انتخاب شدن توضیح بده به بقیه اعضای هیات داوران. منکه حتی نمی تونستم از این ده تا یه دونه رو انتخاب کنم و رای بدم! حداقل چهار تا از وبلاگ ها از وبلاگ هایی هستن که مرتب می خونم و مشترک فیدشون هستم و دوسشون دارم.

بگذریم. اینا رو گفتم فقط برای اینکه انتخاب کیوان سی و پنج درجه یه بهونه ای داد بهم که از علاقه ام به وبلاگش حرف بزنم. سی و پنج درجه یکی از وبلاگ های مورد علاقه منه، چون میون این زندگی عجیب غریب و شلوغ و گاهی کشداری که دارم، یادم می ندازه که یه لحظه وایسم، به چیزای به ظاهر پیش پا افتاده اما مهم تو روابط انسانی ام توجه کنم و یه خورده در موردشون فکر کنم. گاهی اونقدر غرق می شیم تو زندگی که فقط می گذرونیم روزا رو، و اون چیزای ریز و ظریف رو که تاثیر عمیقی دارن تو روابطمون فراموش می کنیم. خیلی خوبه که گراد سی و پنج درجه ایستگاهیه برای من برای توقف و تنفس هوای تازه تو فضایی که پر از خبرهای بد و غمگین و مایوس کننده است. کیوان احتیاج به تبریک و اینا نداره. ولی خب، گاهی بد نیست از اونایی که دوست داریم و یا ازشون چیزی یاد گرفتیم به خاطر بودنشون تشکر کنیم. مرسی کیوان که هستی!

Read Full Post »

سی سالگی!

خوب بود که دیروز بچه ها برام تولد گرفته بودن. اصلا انگاری به جای امروز دیروز تولدم بود. خوش گذشت خیلی. اما امروز که پاشدم ایمیل لعنتی رو باز کردم خبر دستگیری مریم حسین خواه رو گرفتم دیگه سی سالگی کاملا برام بی معنا شد.

مریم �سین خواه

می ترسم برای مریم. ندیدمش، اما همیشه متوجه نقش موثرش تو فعالیت های زنان بودم. می ترسم برای مریم و همه فعالین حقوق برابر که این روزها بدجوری داره بهشون فشار می یاد، چون گیر آدم های بی درایتی افتادن. انگار دولت ایران خطر جنگ و درد فقر رو فراموش کرده و فقط فکر می کنه این جنبش زنان ایرانه که خطره برای حکومت. من موندم این چه نابغه هایی هستن که این مملکت رو می چرخونن، که یک ذره عقل تو سرشون نیست که آزادی مدنی اول از همه سودش به خودشون می رسه. انگار هیچ حالی اشون نیست که چقدر فعالین زنان با احتیاط و با شعور و وجدان کار می کنن و دلشون برای تمامیت ارضی ایران و امنیتش می تپه. انگار هیچ حالی اشون نیست که فعالین زن دلشون برای هموطناشون می تپه که بخش بزرگی از زندگی اشون رو گذاشتن برای فعالیت داوطلبانه اجتماعی. به قول فرناز، اینا سوراخ دعا رو گم کردن. حالیشون نیست کی دشمنشونه و کی واقعا برای این مملکت دلش می سوزه.

از طرفی هم این ترس حکومت از جنبش زنان ایران مضحکه. خواهی نخواهی دارن نشون می دن که زنا رو نه تنها ضعیفه نمی دونن، بلکه خیلی قوی تر از خودشون می دونن! وگرنه با سلاح بازداشت و زندان و بازجویی و وثیقه و شلاق به جنگ کسایی که ابزار کارشون کلمه و شور و شعور و وجدانه نمی رفتن. و البته، برای اقرار به اینکه این جنبش رو به رسمیت می شناسن و قوی می دوننش، مسلما خیلی کارهای بهتری می تونستن بکنن تا بگیر و ببند. اما چه کنیم که تصمیم گرفتن فقط ضعف و بی درایتی خودشون رو نشون بدن.

روی تاریخ رسانه های زنان ایران کار می کنم این روزها، و خوشحالم که تاریخ نشون داده صدای زن ها رو نمی تونن خفه کنن. شاید بتونن یه مدتی یه نشریه رو ببندن، شاید بتونن موقتا صدای وجدان زنان رو خفه کنن تو عرصه عمومی، اما همیشه این کلمه هست که می مونه، و وجدان تاریخ که قضاوت می کنه.

بگیرین، ببندین، اما این موجی که راه افتاده رو نمی تونین متوقف کنین. فقط با این کارا خودتون رو خراب تر می کنین و به حقانیت این حرکت اجتماعی بیشتر صحه می ذارین.

سی سالم شد و احساس بی وطنی می کنم، اما خوشحالم که احساس بی هویتی نمی کنم. خوشحالم که بخشی کوچیک (و موقتا به دردنخور) یه جنبش پویا، با وجدان، و برابری خواه اجتماعی هستم که بهم هویت می ده. خوشحالم که خواهران معنوی ام این زنان قوی و بزرگ هستن.

* عکس از کسوف

Read Full Post »

Older Posts »