Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پدر سه شهید و مادر جلوه

روزنامه کیهان مرگ پدر هشتاد ساله سه شهید براثر سکته قلبی رو که در طول عمرش به نوشته کیهان هیچ بیماری هم نداشته در یک خبر در صفحه دوم خودش چاپ می کنه. بعد من داشتم فکر می کردم که آیا روزنامه کیهان هیچ موقع از درد و رنج گوهر بیات، مادر جلوه جواهری، هم چیزی خواهد نوشت که مادر دو شهیده (و یک دخترش رو هم در تصادف از دست داده) و حالا دختر جامعه شناسش در زندانه؟ آیا زنده بودن و رنج کشیدن به خاطر دربند بودن فرزند مادر دو شهیدی که اونقدر مراجعاتش به دادگاه و دادستانی بی نتیجه بوده که «دست به دامن حضرت زهرا و ائمه شده» برای کیهانیان مدعی «عدالت و رافت اسلامی» اهمیتی داره؟
حسابش دیگه از دستم در رفته. چند هفته است که جلوه و مریم و روناک و هانا تو زندانن؟ عادت کردیم نه؟

در ايران دو وب نگار فمينيست در زندان بسر مي برند.
گزارشگران بدون مرز در اين باره اعلام کرده است:
«دولت ايران در پي تنبيه نويسندگان مقالاتي ست که از سياست های تبعيض آميز آن انتقاد مي کنند و با تحت فشار نهادن مدافعان حقوق زنان، که برای بهرمند شدن از حقوق برابر در قوانين اساسي جمهوری اسلامي تلاش مي کنند، مي خواهد به فعاليت سايت هايي چون تغيير برای برابری پايان دهد، امری که نقض فاحش آزادی بيان محسوب مي شود.
مريم حسين خواه
مريم حسين خواه. روزنامه نگار و وب نگار فمينيست عضو تحريريه روزنامه های آنلاين زنستان و تغيير برای برابری که در روز يکشنبه ٢٧ آبان ماه دستگير شد، همچنان در زندان اوين بسر مي برد. «اتهامات» اين وب نگار معترض نيز از سوی دادسرای ویژه امنیت » تشویش اذهان عمومی، تبلیغ علیه نظام، نشر اکاذیب از طریق انتشار اخبار کذب در زنستان و تغییر برای برابری » اعلام شده و از سوی مقامات قضايي برای وی نيز قرار وثيغه ١٠٠ ميليون توماني صادر شده است.
جلوه جواهری
جلوه جواهری ٣٠ ساله مدافع حقوق زنان و عضو تحريريه سايت تغيير برای برابری روز شنبه ١٠ آذر ماه به دادسرای شعبه يک امنيت تهران احضار شد. پس از بازجويي برای وی با اتهاماتي چون » تشویش اذهان عمومی، تبلیغ علیه نظام، نشر اکاذیب از طریق انتشار اخبار کذب در سايت تغییر برای برابری » قرار بازداشت صادر و به زندان اوين انتقال يافته است.
متن فارسي طومار برای آزادی دو وب نگار فمينيست
آقای سفير جمهوری اسلامي ايران
بدين وسيله گزارشگران بدون مرزخواهان جلب نظر سرکار عالي نسبت به وضعيت مريم حسين خواه و جلوه جواهری روزنامه نگاران سايت های زنستان و تغيير برای برابری است که به ترتيب در تاريخ ٢٧ آبان و ١٠ آذر دستگير شده اند.
ما خواهان آزادی مريم حسين خواه و جلوه جواهری هستيم که تنها دليل دستگير شان ابراز عقايد خود بر روی اينترنت در دفاع از حقوق زنان است. از شما مي خواهم از دولت خود خواستار آزادی فوری اين روزنامه نگاران شويد. تاکنون تاريخي برای محاکمه آنها مشخص نشده است و برای آزادی موقت مريم حسين خواه وثيغه سنگيني 100 ميليون توماني تعيين شده است. از سوی ديگر مسدود سازی سايت های مدافع حقوق زنان در ايران شدت يافته است، ما بر آنيم که دسترسي آزاد همگان به اين سايت ها امری پر اهميت است.
امضا کنيد – متن انگليسي
امضا کنيد – متن فرانسوی

به لطف کامران عزیز که لینکش رو فرستاد فهمیدم که دانشگاه ییل ویدیوی کلاس های درس هفت تا از کلاس های مقدماتی اش در زمینه های فضا، انگلیسی، علوم سیاسی، فیزیک، فلسفه، روانشناسی، و مطالعات دینی رو مجانی گذاشته روی اینترنت برای دسترسی همگانی. یعنی یه جورایی دانشگاه آزاد، منتها از نوع ییل 🙂
فکر کنم بیشتر مطالب خوندنی کلاس ها هم در دسترس باشه. مثلا جلسه اول کلاس مقدمه ای بر فلسفه سیاسی The Apology افلاطون رو آن لاین گذاشته.
کلاس ها ویدیو دارن. ویدیو ها هم به فرمت فلش هستن برای سرعت بالای اینترنت، و هم با دو سرعت بالا و پایین با کوئیک تایم دیده می شن. صدای جلسه هم هست. متن جلسه ها هم به صورت نوشته هست.
راستی، دانشگاه برکلی هم پادکست ها و وب کست های کلاس های این ترمش رو اینجا گذاشته.
***
یه میلینگ لیست هست که همه دانشجوهای فوق و دکترای دانشگاهمون که تو دانشگاه دستیار تحقیق یا آموزش هستن توی اون لیست هستن برای دریافت اطلاعات درباره بیمه درمانی مجانی ای که یه ساله دانشگاهمون ارائه می ده به دستیار ها. منتها اینجور لیست ها معمولا باز نیستن و فقط یه افراد خاصی از مسئولین دانشگاه بهشون دسترسی دارن که اطلاعات لازم رو بفرستن برای همه دانشجوها.
یه دانشجویی اومده بود به این مسئول بیمه ایمیل بزنه در مورد اینکه بچه اش که تازه به دنیا اومده رو می خواد به بیمه اش اضافه کنه، منتها به جای اینکه به ایمیل اون مسئول بفرسته، به ایمیل اون لیست فرستاد که مسئول همیشه ایمیل هاش رو بهش می فرستاد و در کمال تعجب همه هشت هزار دانشجوی دستیار ایمیلش رو گرفتن، چون ظاهرا به اشتباه این لیست باز بود. بعد خب دید ضایع شده (بیچاره تمام اطلاعات شخصی خودش و بچه اش رو نوشته بود تو ایمیل، شانس آورده بود شماره تامین اجتماعی اش رو فقط ننوشته بود)، برای همین دوباره ایمیل زد و عذر خواهی کرد که اشتباه شده این ایمیل رو فرستاده.
بعدش یه دانشجوی خنگ دیگه به همون ایمیل بهش جواب داد که ببین تو داری ایمیلت رو برای من می فرستی و نباید برای من بفرستی و باید برای مسئول بفرستی (یعنی منگل از عذر خواهی اون اولی نفهمیده بود قضیه چی و ایمیل داره برای همه می ره). بعد یکی دیگه ایمیل زد گفت بابا این ایمیل ها برای همه می ره، دیگه به این ایمیله ایمیل نزنین. بعد یکی ایمیل زد گفت، یعنی چی، این حرف که ایمیل نزنیم مزخرفه، خیلی هم خوبه از این لیست آزاد بی صاحاب استفاده کنیم واسه هم چرت و پرت بفرستیم و منم الان واستون یه سری جک و عکس نه چندان محترمانه می فرستم! این دوتا ازجک هاش بود که من حال کردم!

«They keep talking about drafting a Constitution for Iraq.
Why don’t we just give them ours? It was written by a lot of
really smart guys, it’s worked for over 200 years, and hell, we’re
not using it anymore.»

A woman of 40 wants to get married, but she is only willing to
marry a man if he is still a virgin. After several unsuccessful
years of searching, she decides to take out a personal ad. She
ends up corresponding with a man who has lived his entire life in
the Australian outback.
They end up getting married. On their wedding night, she goes into
the bathroom to prepare for the festivities. When she returns to
the bedroom, she finds her new husband standing in the middle of
the room, naked and all the furniture from the room piled in one
corner.
«What happened?» she asks.
«I’ve never been with a woman,» he says, «but if it’s anything
like a kangaroo, I’m gonna need all the room I can get.»
بعد یه نفر دیگه کل بوولف رو کپی پیست کرد تو ایمیلش و فرستاد به اسم آخرین نوشته خودش! (البته شوخی تابلو می کرد.) منم سوءاستفاده کردم لینک اسلاید شو ام در مورد بی خانمان ها رو فرستادم گفتم به بی خانمان ها کمک کنین در ضمن جک کانگورو خیلی باحال بود. یکی ایمیل زد چجوری می شه سیب زمینی کبابی درست کرد. یکی به عنوان شهردار نیویورک به ما دستور داد سرجامون بشینیم و نافرمانی مدنی نکنیم. یکی گفت دنبال یه گیتار خاصی می گرده، اون یکی جواب داد گیتار نداره بفروشه ولی کفشاش رو به قیمت 4 دلار می فروشه اگه شماره پای کسی 41 هست. دو نفر A/S/L (سن و جنسیت و مکان) خودشون رو مدل چت روم ها گفتن و از بقیه هم پرسیدن مال شما چیه. یکی دستور پخت سیب زمینی فرستاد. یکی پیشنهاد داد کلاب سیب زمینی کبابی راه بندازیم حالا که اینقدر طرفدار داره. این وسط هم یه عده هی ایمیل می زدن که لطفا ما رو از لیست خارج کنین فکر می کردن که اینجوری خارج می شن از لینک. یکی هم ایمیل زد که لطفا ایمیل من رو خارج نکنین از لیست خیلی باحاله! خلاصه که یه چیزی نزدیک چهل تا ایمیل رد و بدل شد تو این لیست ایمیل هشت هزار نفری تا متاسفانه فهمیدن درستش کردن!
حالا این وسط کلی کار من هم دیده شد و یک عالمه از دانشجوها بهم ایمیل زدن تعریف کردن از کارم! ولی من کلا تو کف شجاعت اون پسره خل اولی افتادم که اون ایمیل جک ها و عکس ها رو فرستاد. خیلی شجاعت می خواد برای هشت هزار نفر تو دانشگاهت از این چیزا بفرستی، مخصوصا که نمی تونی با اسم مستعار باشی همراه با ایمیل دانشگاه.
اینم از جشن پایان ترم ما! چهارشنبه می رم بوستون برای یه سری مصاحبه و عکاسی و فیلمبرداری برای پروژه ام + الواتی. تا روز کریسمس اونجام. دوستان بوستون و حومه امیدوارم ببینمتون.

خفقان

عکس های آرش عاشوری نیا از فعالان زن در نشست انجمن صنفی روزنامه نگاران در اعتراض به بازداشت جلوه جواهری و مریم حسین خواه…

ِDelaram Ali

جرم روزنامه نگاران زن چیست – گزارش کانون زنان ایرانی از تجمع

پ.ن. تو آخر گزارش شهرزاد نیوز از تجمع انجمن صنفی اشاره شده به دعوای سحرخیز و مزروعی و اعتراض یه عده و ترک کردن جلسه. من موندم این آقایون نمی تونن یه خورده جلوی خودشون رو بگیرن و تو یه همچین جلسه ای که اعتراض به زندانی شدن همکارانشون هست و فشار شدیدی که به جنبش زنان وارد می شه، کمی اختلافات صنفی رو کنار بذارن؟ واقعا که…

آخیش، تموم شد. بالاخره ترم و این پروژه بی خانمان ها تموم شد. دارم از خواب می میرم، ولی کلی از نتیجه کارم راضی بودم گفتم بیام اینجا هم لینکش رو بذارم.

این سایت کوچیک، یا به قول فرنگی ها «بسته داستانی!» باید سه صفحه می بود. صفحه اول معرفی قضیه، یک صفحه اسلاید شو همراه با صدا (soundslides)، و یک صفحه هم یا نقشه گوگل یا دیتا. چون آمار دقیق در مورد بی خانمان های گینزویل وجود نداره من نقشه رو انتخاب کردم و جاهایی که می شه به بی خانمان ها کمک کرد رو روی نقشه مشخص کردم. از طریق یه دیتابیس (اسپرد شیت خود گوگل داک) و ابزارهای نقشه گوگل به راحتی می شه اینجور نقشه ها رو درست کرد و مرتب هم بهشون مطلب اضافه کرد. اینجا دستورالعمل درست کردنش هست.

ساوند اسلاید هم باید در مورد یه مساله اجتماعی می بود که من بی خانمانی رو انتخاب کردم. نمی خواستم عکسا سیاه سفید باشه، ولی چون خیلی از عکسام تو شب بود، خوب در نیومده بود. همینجوری امتحانی سیاه سفیدشون کردم و دیدم خیلی خوب شدن. این ساوند اسلاید همش دو دقیقه باید می بود. من خر یه چیزی نزدیک سه ساعت مصاحبه دارم. خیلی سخت بود انتخاب دو دقیقه از میون سه ساعت، ولی خب آخرش بدک هم نشد.

راستی این تمپلت رو استادمون از پیش آماده کرده بود و حق نداشتیم بهش دست بزنیم چون بعضی بچه ها کار طراحی اشون بهتره و ممکن بود بی عدالتی بشه در حق اونایی که خیلی بلد نیستن. این کلاس ما در مورد روایت و گزارش از طریق ابزارهای چند رسانه ای بود، و طراحی وب و html شاملش نمی شد.

این هم کار قبلی ام هست که راجع به تنها کتاب فروشی فمینست فلوریداست.

من برم بخوابم که سه روزه نخوابیدم. این همخونه هم می خواد کله من رو بکنه. هی هم عکس گرفته از ریخت چپ و چوله من. الانم نشسته اشکال گرامری می گیره از من! خدا هیچکس رو نصیب همخونه بدجنس نکنه!

یه بار تو یه جلسه ای بودم که گلی ترقی در مورد سانسور تو ادبیات ایران داشت حرف می زد. بعدش در مورد یکی از کتاب های خودش گفت که توش یه پسر بچه و یه خانوم ماهی (شاید هم پری دریایی) با هم دوست می شن، و بعد ارشاد گیر داده بوده به گلی ترقی که این داستان بار سکسی داره (از جنبه پورنوگرافی کودکان) و باید سانسور شه. تو اون جلسه با گلی ترقی به انگلیسی همراه با لهجه فرانسوی با مزه اش هی می گفت (نقل به مضمون):

How can you have sex with a fish? Who would think of having sex with a fish? How sick should you be? What people will think of an Islam that imagines having sex with a fish?

و بعد ما هم هر هر خندیدیم!

حالا نمی دونم ربطش چیه، ولی این روزا که گیر دادن به چکمه زن ها، من هی یاد اون اسلامی می افتم که توش یه پسربچه با خانوم ماهی دوستش می تونه سکس داشته باشه و مردا هم همه توش فتیش پا و کفش دارن. البته فتیش پا لزوما چیز بدی نیست و به گمونم مردهای زیادی دارنش. از دید زن نگاه کنین، اگه گیر مردی بیفته که فتیش پا داره، می تونه کلی هم لذت ببره و ماساژهای مفت و مجانی بگیره! ولی خب فتیش کفش یه خورده نامتعارف تره و شاید بار اجتماعی منفی داشته باشه. احتمالا این آقای رادان طفلی خودش فتیش کفش داره، فکر کرده همه دارن. خواسته دستش رو نشه جلوی بقیه.

ولی من توصیه ام به آقای رادان و سایر برادران اینه که ممکنه سکس با ماهی خیلی چیز بدی باشه و باید حتما جلوی هر ادبیاتی که خدای نکرده همچین چیزی رو القا می کنه گرفت، ولی فتیش داشتن لزوما چیز بدی نیست. تو قران و احکام هم در مورد فتیش پا و کفش حکم خاصی نیومده آخرین باری که چک کردم. خلاصه با احساساتتون راحت باشین. اشکالی نداره اگه با دیدن یه چکمه زیبا راست می کنین یا احتمالا دلتون می خواد لیسش بزنین یا کارهای دیگه بکنین. اولین نفری نیستین که همچین حسی دارین. در ضمن این رو هم توجه داشته باشین که لزوما همه مردها فتیش کفش ندارن. کافیه دستگاه های آمارگیری اتون رو به کار ببرین و متوجه می شین که تعداد افرادی که فتیش کفش دارن اونقدر نیست که به امنیت اجتماعی لطمه بزنه. درضمن اصلا مردی که اینقدر احساسات رمانتیک نسبت که کفش زنونه داره چطور می تونه برای امنیت اجتماعی خطرناک باشه. اصلا خودتون رو نگاه کنین آقای رادان. آیا تا حالا این فتیش شما نسبت به چکمه های زنونه موجب اختلال در امنیت جامعه شده؟

بی ربط: «يک گروه از نمايندگان به استناد احکام اسلامي و تعريف تبرج در دين، بخش جديد طرح امنيت اجتماعي را مغاير حدود شرع عنوان کرده و تاکيد داشتند نيروي انتظامي نبايد بدون مشورت با علما و نهادهاي فرهنگي تصميم بگيرد.» البته خانوم عشرت شایق جور دیگه ای فکر می کنه و به نظرش نیروی انتظامی کار خوبی می کنه. جالب می شه نظر عشرت شایق در مورد سکس بچه ها با ماهی رو هم پرسید!

این فاصله های ناگزیر…

این دوری لعنتی. یهویی یه خبری می شنوی اونقدر شوکه می شی که کل زندگی ات می ره زیر سوال برات. پسر خوب ورودیمون، دانیال جوون، چند سال از من کوچیک تر بود، یه سال پیش، یهویی سکته می کنه رگ قلبش پاره می شه می میره. به همین سادگی. راست راست راه می رفته. مامانش شاگردم بود، و آرایشگرم. یه زن باحال پرانرژی. گاهی می رفتم پیشش یواشکی سیگار می کشیدم. می خندیدیم کلی با هم. همیشه با دانیال و یاسر من و مامانم رو می بردن پرورشگاه ورداورد. به دانیال می گفت دانی. حالا دانی اش یه ساله مرده! مامانش پرسیده بود چرا از من خبری نشده، و من هیچی نمی دونستم. مثل همه خبرای دیگه بهم نگفته بودن. حالا که یه سال گذشته فکر کردن دیگه می شه بهم بگن که یه زنگی بزنم. و من مونده بودم چی بگم. آشنای نزدیک من که نبود. پسر همسایه بود. پسر دوستم بود. اما فکر دردی که مامانش کشیده. که باباش کشیده، که یاسر داداشش کشیده. خوب بود که یه سال بعد بهم گفتن. می دونم حداقل که زندگی جریان داره. بهتر از وقتیه که مهکامه همینطوری مرد تو بیست و شیش سالگی. کله ام رو می کوبوندم به دیوار اون موقع. چون نمی فهمیدمش. یه حس عجیبیه. حس اینکه نزدیکان آدمی که اینطوری می میره چطوری می خوان این رنج رو تحمل کنن…

و بعد طبق معمول آدم به خودش فکر می کنه. می ترسه. ترس از اینکه اگه برای نزدیکان خودش اتفاق بیفته چی؟ و حالا این روزا فکر می کنم تو این دوری کشنده و کشدار اگه اتفاق بیفته چی؟ اصلا اینجا چه غلطی می کنم وقتی که مامانم داره از دوریم ذره ذره آب می شه و می گه فقط آرزوم اینه که موقع مرگم کنارم باشی؟ وقتی بزرگ شدن سیاوش رو نمی بینم و لحظه های خندیدن و خوش گذروندن با روشی رو از دست می دم؟ وقتی زندگی اینقدر به مویی بنده، چه ارزشی داره آدم خودش رو گم کنه تو رقابت دنیای امروز که به جایی برسه؟ وقتی که جای این دور بودن ها رو هیچ چی نمی گیره، حتی اگه به همه جای دنیا هم برسی؟

بدجوری ترسیدم. بدجوری احساس ضعف می کنم. زنگ زدم به مامان دانیال، اما حناق گرفته بودم. چی بهش می تونستم بگم. چی می شه گفت؟ وقتی داداشی عزیزم برادرش مرد هم همینطوری شدم. باز حناق گرفته بودم. این ناتوانی آدما تو آرامش دادن به عزیزانشون، تو کم کردن غم و رنج هاشون، خودش یه احساس ضعف بزرگ می ده. و بعد آدم فکر می کنه واسه چی باید اینهمه بدو بدو کرد؟ واسه چی باید غرق شد تو روزمره گی، واسه چی باید اینقدر دور شد، وقتی آخرش خوشبختی یعنی اینکه تو آرامش بتونی کنار آدمایی باشی که دوسشون داری؟

بدجوری می ترسم. باز تصمیم گرفتم دور شم از جایی که بهم آرامش داده، که عزیزی در کنارمه، واسه اینکه بتونم به جایی برسم. بهم می گه حیفه، که اینی که داریم خیلی خوبه، و چقدر راست می گه. ولی بعد می بینم اینجا بمونم به جایی نمی رسم. همون درگیری و تضاد همیشگی. همون عاقلی کردن برای اینکه به جایی برسی. و بعد فکر می کنم، آیا اینکه کنار کسی که دوسش داری باشی عقلانی تر نیست؟ چی می شه که آدم یهویی در قلبش رو می بنده و می ره سراغ کاری که «صلاحشه»؟ اصلا کدوم کار بهتره برای آدم؟ اینکه کنار عزیزت باشی، یا اینکه بری به یه جایی برسی که معلوم نیست کجاست؟

کاشکی خانوم نوریان و آقای نوریان تحمل کنن. کاشکی یاسر تحمل کنه. کاشکی مامانم تحمل کنه. کاشکی عزیزم تحمل کنه. کاشکی این به جایی رسیدن ها اینقدر با دوری و دورشدن گره نخورده بود. کاشکی، کاشکی، کاشکی…