(احمدی نژاد رو گذاشتم واسه پست بعد. شاید هم اصلا زدم پاکش کردم. حوصله دردسر ندارم!)
این ترم هم خوبه هم بده. خوبی اش اینه که کلی دارم عکاسی می کنم برای پروژه های یکی از کلاس هام. سوژه اولم زندگی تو خونه های دانشگاهیه و روی یه خانواده ترک تمرکز کردم که یه دختر کوچولوی خیلی مامانی دارن. یه روز رفتم از شام خوردنشون عکس بگیرم و به زور به منم از غذاشون دادن که معرکه بود. یه جور پیتزا بود که نمی دونم دقیقا چی توش بود. سوسیس و گوشت و گردو(!) رو البته توش تشخیص دادم. فوق العاده بود. اگه دستور درست کردنش رو گرفتم ازشون میام اینجا می نویسم! امروز هم از بازی کردن بچه اشون عکس می گرفتم. بعد از مدت ها تونستم یه بچه ای رو بغل کنم بوس کنم اینجا. آخه آدم جرات نداره طرف بچه ها بشه اینجا. اصلا رسم نیست که بچه غریبه رو بغل کنی یا بوس کنی. حالا بعدا باید باهاشون مصاحبه کنم و از عکس ها و مصاحبه یه اسلاید شو درست کنم.
تو این کلاس یاد می گیریم که چطوری ابزاری مثل عکس و صدا و ویدیو و یا فلش رو با هم قاطی کنیم و بسته های چند رسانه ای (Multimedia Packages) تولید کنیم که یه قصه رو روایت می کنن. الان بیشتر سایت های خبری و سایت های روزنامه های آمریکا از اینجور بسته ها تولید می کنن در مورد اخبار روز یا خبرهای نرم. بیشتر ماها که تو این کلاس هستیم عکاسی بلد نیستیم. یه کتاب عالی در مورد فوتوژورنالیسم می خونیم که عکس های خیلی خوبی هم توش هست و کلا به عکاسای خبری توصیه می کنم یه جوری گیرش بیارن. یه سری هم توضیح استادمون می ده. ما تو این کلاس عکاس نمی شیم. ولی قراره یاد بگیریم که چطوری می شه با این جور ابزارها روی وب یه روایتی رو گفت. کلی ادیت صدا هم یاد می گیریم. دونستن این چیزا برای هرکی که بخواد تو اتاق های خبر کار کنه بعدا لازمه (حداقل با وضعیت فعلی و آینده خبرنگاری تو آمریکا.) چند تا نمونه از این بسته های چند رسانه ای رو اگه خواستین می تونین نگاه کنین. یکی اش مثلا اسلاید شو سی ان ان هست در مورد تغییر وضعیت مهموندارها تو صنعت هواپیمایی آمریکا در طول سال های گذشته. این یکی اسلاید شو در مورد خروس جنگی هاست تو پورتوریکو. این یکی که یه جور اینفوگرافیک هست در مورد فاجعه دانشگاه ویرجینیا تک که با فلش درست شده و این هم صفحه یادبود کشته شده ها با یک سری اطلاعات در موردشون باز با فلش (فلش رو ترم پیش یاد گرفتیم.) این هم یه نمونه ایرانی اش که کار جدید آن لاین هست در مورد الهه خواننده ایرانی که تازگی درگذشته (اینو تو ایمیل گرفته بودم و تو خود سایتشون نیست. نمی دونم تست بوده یا نه). جدید آن لاین یه سری آموزش به فارسی داره در این مورد که ترجمه ای از آموزش های دانشگاه برکلی هستش. کلا که ساونداسلاید کار فنی درست کردن اسلایدشوهای با صدا رو راحت کرده و لازم نیست آدم فلش بلد باشه برای اسلاید شو. کافیه عکس ها و فایل ام پی تری صدا رو بهش بدین و خودش بقیه کارها رو می کنه. (می تونین مجانی دانلودش کنین، فقط اگه مدل مجانی رو استفاده کنین اولش می نویسه که با دمو درست شده اسلاید شو.)
***
ترم دیگه این کلاس بیشتر رو ویدیو متمرکز هستش که البته من دیگه نمی تونم بگیرمش و برای پروژه فوق لیسانس خبرنگاری باید چند جلسه خصوصی از استاد خودم کار با ویدیو رو یاد بگیرم. پروژه ام خیلی هیجان انگیزه. حالا بعدا در موردش می نویسم چون به همفکری شما هم احتیاج دارم.
اما قسمت بد این ترم همانا تز نوشتنه برای مطالعات زنانه که خیلی کم روش کار کردم و اصلا حال و حوصله و انرژی اش رو ندارم. وقتی هم ندارم چون من فقط تا آخر سال تحصیلی امسال بورس دارم از دانشگاه و باید هرطور شده کار رو تموم کنم. به مشکل تئوریک برخوردم و برای همین عین خر گیر کردم تو گل. همیشه از تئوری بدم میومده. اما به هر حال باید حتما باید کار تئوریک هم بکنم تو پروژه ام. اون تئوری هایی که من دوست دارم استفاده کنم مورد علاقه استادم نیست. اون تئوری هایی که استادم دوست داره یا مورد علاقه من نیست یا اینکه اصلا نمی فهممشون. وقت هم ندارم که بشینم ده تا کتاب خیلی سخت رو بخورم(!) تا دستم بیاد چی به چیه. خلاصه فعلا قایم شدم از دست استاد راهنمام و البته دارم وقت از دست می دم چون باید زودتر مصاحبه هام رو شروع کنم که خودش کلی وقت می بره.
***
از اونور هم بار اینکه بعدش می خوام چیکار کنم روی دوشمه. تا چندماه پیش مطمئن بودم که بعد از فارغ التحصیلی برمی گردم ایران. کار و پروژه داشتم ایران که خیلی هم براش شوق و ذوق داشتم. اما از وقتی که اون پرید و اوضاع کاری که من می خواستم بکنم خراب شده، دیگه ایران رفتنم معنی نداره حداقل الان، چون برگردم دوباره فوقش باید برم معلم زبان بشم که خب یه جوری می شه انگار این سه چهار سال بدبختی اینجا هدر رفته. برای دکترا کمی وسوسه شدم. با دکترا برگردم ایران شاید بتونم درس بدم. تازه دارم به شهر و خونه و زندگی ام هم اینجا عادت می کنم و علاقمند می شم و اگه از همین دانشگاه پذیرش بگیرم کلی کارم راحت تر می شه. برنامه دکتری اینجا هم یکی از بهترین هاست تو دانشگاه های خبرنگاری آمریکا. اما برای اقدام کردن برای پذیرش کلی کار باید انجام بدم که بعید می دونم وسط این همه کاری که دارم به موقع بتونم انجام بدم. از اونور هم خیلی کار پیدا کردن سخته. دلم می خواد تو ان جی اوهای حقوق بشری کار بگیرم. اما هم کار گرفتن تو این جور چیزها مشکله، و هم اینکه اونقد این نئوکان ها تو بعضی از این سازمان ها ریشه دووندن که سخته یه جای درست حسابی پیدا کرد که زیر ماسک حقوق بشر چیزای دیگه نخوابیده باشه. حالا باید یواش یواش به فکر این چیزا هم باشم در کنار بار زیاد تز و پروژه. نمی دونم اصلا بازار کار تو این چیزا تو اروپا چطوره. هیچ بدم نمی آد اون طرفا کار بگیرم. تا چند ماه پیش از این نظر دیگه خیالم راحت بود. حالا اینم بهش اضافه شده!
***
خلاصه اوضاعم بعد از مدت ها افسردگی و غیره خوبه. فقط دوری از مامان اینا خیلی اذیتم می کنه تازگی ها، مخصوصا که مامان خیلی مریضه، و همین بار تز نوشتن و اینکه بعدش می خوام چیکار کنم. فکر کردم یه مدتی دیگه کارهای داوطلبانه و غیره رو کمی محدود کنم که بتونم حسابی وقت و تمرکز بذارم سر این تز و پروژه تا تموم بشن برن پی کارشون. یه خورده هم باید روی اعصاب و روانم کار کنم و به خودم برسم که حسابی درب و داغون شدم چندماه گذشته. در اولین اقدام هم رفتم موهام رو کوتاه کردم و از شر اون جنگل وزوزی روی کله ام خلاص شدم! (سیگار هم به لطف همخونه عزیز تقریبا یک سوم شده! همینطوری پیش بره تا سه سال دیگه ترک می شه!)
آخیش! دلم تنگ شده بود واسه این وبلاگ و صد البته خواننده های این وبلاگ هم! فکر کنم دارم دیگه فراموش می شم یواش یواش
سلام
اوووم نميدونم راستش وضعيت كاري شما تو ايران چطوريه اما واقعا مدتيه كه بازار كار آشفتهست. به هر حال اثرات مسائل اقتصادي و تحريمها و … خيلي تاثيرگذار بوده! يه كمي فضولي آقاي همسر چي شدن؟ فكر ميكنم خيلي وقته هيچ خبري ازش نيست نه ؟
بازم من اول شدم ؟ ((:
–
خورشید: آقای همسر واشنگتنه مشغول کار و زندگی خودش!
اول از همه اینو بگم که پست قبلی رو هم خوندم…!
در مورد یه همچین وضعیت هایی و دلمشغولی ها هم فقط میتونم بگم که وقتی به این فکر می کنی که چند وقت بعدش که این جریانات میگذره، با وجود همه سختی ها و گرفتاری هاش یه خاطره خوبی تو ذهن به جا میمونه که آدم وقتی ازش یاد میکنه، یه لبخند گوشه لبش جا خوش میکنه، کلی دلخوشیه…!
–
خورشید: آره می دونم وقتی تموم بشه خیلی خوب می شه. اما مشکل الانه. مرسی از کامنت
صنم جان. فقط خواستم بگم كه هيچ هم فراموش نميشي عزيز. مطمئنم كه كاري كه دوست داري و شايستهت هست خيلي زود پيدا ميكني.
–
خورشید: مرسی متین جون
صنم جان چاکریم بابا. کی می خواد شما رو فراموش کنه؟ بدخواه داری آدرس بده.
–
خورشید: LOL منم چاکرم!
راستشو بگم خورشید…برای من که از اولین سلام وبلاگیت همرات بودم تا الان…این همه سال…خیلی دوست دارم اگه بر نمی گردی ایران…حداقل بشی شبیه همون روزا…می دونم بی انصافم…اما تو ایران با وجود همه مشکلات که دونه دونه شو یادمه…خیلی خورشید بودی…تو این مدت ابری هستی …زودتر خورشید خانم افتاب کن …کلی برنج تو اب کن…
–
خورشید: گیس طلا جان آدم خب عوض می شه در طول زمان. کاری اش فکر کنم نمی شه کرد! ممنونم از لطفت.
سلام خورشید خانوم!
خانومی تو هیچ وقت فراموش نمیشی، دست کم واسه من یکی که اینجوریه! آدم مگه توی دنیا چند نفر رو داره که باهاش هم سنش رو شریک باشه، هم ماه تولدش رو اونم فقط با اختلاف به روز
منم حناق گرفته بودم، خیلی وقت بود نمی نوشتم، حالا دارم می نویسم اونم توی یه خونه جدید، نمی دونم من و یادت هست یا نه!
یادم میاد توی سخت ترین روزای زندگیم کامنتت توی اون وبلاگم چقدر آرومم کرد…
می دونی همه ی سختیا می گذرن! (غیب گفتم!:D) مهم اینه که وقتی نگاهش می کنی ببینی چطوری گذشتن! من راستش خیلی حسرت رو دلم مونده از این بد گذروندن لحظه هام!… اما همشون شدن یه خاطره… حالا بازم دارم بزرگ میشم و اصلن هم قصد ندارم به این زودیا پیر بشم یا خسته!…
شاد باشی
–
خورشید: لیلا جون ممنونم از کامنتت و خوشحالم که دوباره می نویسی.